صدات تو گوشمه ميگي كه اينجا ميموني
رفتم كنار پنجره گفتم شايد ببينمت
ديدم محاله ديدنت چون گل بايد بچينمت
رو صندلي نشستمو يهو ديدم
يه قاصدك اومد پيشم
خبر اورد اي آشنا يه رازي رو بهت بگم؟
گفتم بگو آهي کشيد اومد نشست رو شونه هام
يواشكي چشماشو بست تا نبينه اشك چشام
ميگفت كه تو يه راه دور يه راه دور و سوت و كور
مسافري نشسته بود غريب و دل شكسته بود
از تو همش شكوه ميكرد ميگفت كه يادت نمياد
اون روزاي آخر رو كه اون دلش ميخواست كه تو
نگاش كني صداش كني بهش بگي دوسش داري
تا اومدم بهش بگم برو بگو دوسش دارم
پاش میشینم دیدم که اون رفته و
منم دارم خواب میبینم

![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 13:17 توسط نازنین اکبری
|

